سفارش تبلیغ
صبا ویژن



آوینی، راوی مقاومت - قسم به اسبان دونده مجاهدان...






درباره نویسنده
آوینی، راوی مقاومت - قسم به اسبان دونده مجاهدان...
والعادیات
ما مسلمانان اشغال بیت المقدس را همچون جراحتی در قلب خویش می‏یابیم که جز با فتح آن و بازگشت دیگر‏باره اش به دامان اسلام التیام نمی‏یابد.‏.. تقدیر تاریخ در جنگی که میان مسلمانان با اشغالگران کنونی فلسطین روی خواهد داد معنا خواهد شد... بیت‏المقدس، آماده باش. سپاه محمد (ص) خواهد آمد. (شهید آوینی)
تماس با نویسنده


لینک دوستان
تحریم کالاهای صهیونیستی
پاسخ به سؤالات وهابیت
مؤسسه تحقیقاتی ندا
مقاومت اسلامی لبنان
خبرگزاری قدس
سجیل (شعر مقاومت)
قدس‏مقدس
عادیات
نماینده
اقصی
وثاق
محمدرضا زائری
ایرانیان مقیم لبنان
اطلاعات شهدا (ایثار)
کمپین تحریم کالاهای صهیونیستی

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
آوینی، راوی مقاومت - قسم به اسبان دونده مجاهدان...


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :21518
بازدید امروز : 6
 RSS 

   

       راوی مقاومت

    _ سیّد ... سیّد ... فکه ................... سیّد ... سیّد ... فکه ............... کجایی سیّد؟  بچه‏ها منتظرن ...............

صدا آن‏قدر نزدیک و رسا بود که از خواب پرید. از همان روز که از سفر فکه برگشته بود، مدام این صدا را می‏شنید؛ در خواب و بیداری، حتی هنگام کار و نوشتن. صدا به قدری واضح بود که یقین داشت خیال و توهم نیست. هرچند کار فیلم‏برداری در فکه تمام شده بود، اما هنوز بیقرار بود. تمام افکار و خاطراتش را مرور کرد. فیلم‏هایی را که گرفته بودند، دوباره و چندباره نگاه کرد...  ناگهان کلمه‏ای در ذهنش درخشید: قتل‏گاه ...   و یادش آمد قتل‏گاه فکه هنوز رازدار شهادت مظلومانه‏ی مجروحانی‏ست که در عملیات والفجر مقدماتی در بهمن سال 61 به آن‏جا آورده شدند تا از شلیک بعثی‏ها در امان بوده و در فرصت مناسب به عقب بازگردانده شوند ... و این فرصت هرگز پیش نیامد ...

دانست که باید برود. این‏بار به مقصد قتل‏گاه. تا راوی مقاومت بیش از 150 مجروحی باشد که آن‏قدر در این گودال ماندند تا از تشنگی و شدت جراحات، به شهادت رسیدند.

وسایلش را جمع کرد و به بچه‏های گروه گفت: باید برگردیم منطقه. فکه یه روز دیگه کار داره. می‏خوام یه برنامه‏ی عاشورایی بسازم.

و رفت؛ به فکه، به کربلای خودش. مگر نه اینکه گفته بود: « هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنه خون اوست. و زمان، انتظار می‏کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد. و آن‏گاه خون شهید، جاذبه خاک را خواهد شکست و و روحش را از آنجا به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن، هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد. »

آغاز بهار بود و زمین فکه سرسبز. بچه‏های گروه، مشغول پیدا کردن راهی از میان خاک و سبزه و مین، تا گودال قتل‏گاه بودند.

سرسبزی فکه، او را به یاد شهر نبی‏شیت و منطقه بقاع انداخت. همین بهار سال گذشته بود که در جستجوی شهید سیّد عباس موسوی به لبنان رفته و بدون بهروز فلاحت‏پور بازگشته بودند.  چقدر به حال بهروز غبطه می‏خورد که در نزدیکی مزار سیّد عباس، به شهادت رسیده بود...

نشست... دستی به سبزه‏ها کشید. و زیر لب زمزمه کرد: « ای شقایق‏های آتش گرفته، دل خونین ما شقایقی‏ست که داغ شهادت شما را بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟ » این آرزو را با بهروز نجوا کرده بود. همان روزی که تکه‏های بدنش را از لابلای سنگ‏ها و شقایق‏های بقاع می‏جُست...

چهره‏ی شهدا یک به یک از جلوی چشمانش عبور کرد: سیّد عباس موسوی، چمران، بهروز فلاحت‏پور ... ... ... همّت، بچه‏های گردان کمیل ... قتل‏گاه ...

 بلند شد. بچه‏ها مسیر را پیدا کرده بودند. راه افتاد ... دوباره صدا را شنید: سیّد ... سیّد ... فکه ............. مین‏ی در زیر پایش منفجر شد ........... خوش آمدی سیّد ............. بهروز را دید که جلوتر از بقیه به استقبالش آمد ...

« و چنین سوختنی را جز به آنان که پروای سوختن در آتش عشق ندارند، نمی‏بخشند. »



نویسنده » والعادیات » ساعت 1:58 صبح روز پنج شنبه 88 فروردین 20